خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
خیرزاده اردکان
آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
لینک دوستان
زنان
صدای پای آب
نگار کوير
دکتر علی شريعتی
هميشه تنهای زمين
صاحبدلان
نگين کوير ايران
با خاتمی
راز خلوتيان
وبلاگستان اردکانی ها
حسابداران آرتاکاوا
دل نوشته های يک معلم
مهاجرانی
جميله کديور
شيرين عبادی
نگين کوير ما
شهرمان اردکان
ميرحسينی
دلتنگيهای شيطان
وب نوشت ابطحی
اولين شب آرامش
کوچه پس کوچه های شهر
از تلخ و شاد وطنم
پرشين وبلاگ
اخبار ایران
مای پردیس
دوست یابی سالم
طراحی وب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
تا چه حد قبول داری این جمله را ؟
تمدن پوست میشی است که بربریت آن را به تن کرده است.
.
قصه های جامعه ی ما
قصه های جامعه ی ماروزی از روزهای خدا برای افتتاح حساب به یکی از بانکهای شهرم رفتم . از قضا آن روز بانک نیز شلوغ بود و مشتریهای آن برای کارهای بانکی خود به صف ایستاده بودند و هر کس نوبت خود را رعایت می کرد من نیز به طرف جایگاهی که مخصوص افتتاح حساب بود رفتم و بعد از یکی از خواهران ایستادم و منتظر نوبت خود شدم تا اینکه نوبت به من رسید که متوجه آقایی شدم که تازه از در وارد شده و به طرف جایگاهی که من ایستاده بودم آمد دیدم که کارمند بانک در حضور ایشان از جای خود بلند شدند و دستی به ایشان دادند و با احترام تمام کار ایشان را به قول معروف "راه انداخت" و ریاست محترم بانک که تازه متوجه حضور ایشان شده بود به طرف او آمد و دستی داد و حالی از احوال ایشان پرسید، من که مات و مبهوت مانده بودم به کارمند بانک گفتم من قبل از این آقا آمدم ایشان گفتند درست است اما کار این آقا واجب تر بود من نیز بعد از افتتاح حساب از بانک خارج شدم و به طرف منزل حرکت کردم. ظهر شد و علی آمد و به او گفتم که امروز چنین اتفاقی افتاد و آقایی با این مشخصات وارد بانک شد و کارش نیز بلافاصله حل گشت علی گفت : این آقا یکی از سرمایه دارهای شهر است و احترام کارمندان بانک به خاطر حساب بانکی اوست اگر حسابش را خالی کند کسی در آن بانک برایش"تره هم خورد نمی کنند"
در این لحظه بود که من فهمیدم ای کاش آدمهای شهر ما، ما را به خاطر خودمان دوست داشتند نه به خاطر حساب بانکی یا از ترس یا به خاطر فلان ماشینی که ما سواریم یا به خاطر خانه ی ما که در بهترین جای شهر است و یا به خاطر اسم و رسم پدرمان، بلکه فقط و فقط به خاطر خودمان و شخصیتمان نه چیز دیگری.
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧ - خیرزاده اردکان
نظر خواهی از شما دوست عزیز

پند
سر وانتس :
بهترین سیاست ، صداقت است .
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٦ - خیرزاده اردکانالینه شدن یا جن زدگی
حکایتداستان آن بابائی که سه تا خرش را گم کرده بود شنیده اید که آمد توی مسجد ، رسم بود ، به ملا گفت سر منبر اعلام کند. ملا آدم صاحبدلی بود مثل خیلی ها ، در آخر منبرش گفت : کیست که از آواز خوش بدش می آید؟ یک خشک مقدس پا شد که : من !بعد فریاد کرد کیست که از مال دنیا بیزار باشد ؟خشک مقدس دیگری گفت که : من !گفت کیست که روی زیبا را دوست نداشته باشد ؟ خشک مقدس سومی خودش را معرفی کرد که : حقیر !ملا از سر منبر به یارو که منتظر ایستاده بود ، خطاب کرد که : هر سه تا خرت پیدا شد بردار و برو !
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦ - خیرزاده اردکانالا بذکر الله تطمئن القلوب
کهارت:
تمام چیزی که خدا از بشر می خواهد یک قلب آرام است.
دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج...شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد
امروز برای گرفتن کتاب قانون اساسی برای یکی از دوستانم به کتابخانه حایری سری زدم و توانستم سه جلد مختلف در مورد قانون اساسی مملکتم را به امانت بگیرم و خوشحال و مسرور در حال خارج شدن از کتابخانه بودم که صحنه ای نظر من را به خود جلب کرد پسری را دیدم که در حدود 19 یا 20 ساله در حیات کتابخانه مشغول کشیدن سیگار بود و به نظرم زنگ تفریحش بود بی خیال شدم و از در اصلی کتابخانه وارد خیابان شدم که نگاهم باز به پسرکی افتاد که نگاه معصومی داشت و با عجله وارد حیات شد من از کنار دیوارهای مشبک کتابخانه نگاهم را به حبات دوخته بودم و دیدم آن پسرکی که نگاه معصومی داشت و ترسی در چهره اش نمایان به طرف دوستش که در حال کشیدن سیگار بود رفت در اینجا بود که من بر خود لرزیدم و دیدم که چگونه آن یکی پاکت سیگار را به این یکی تعارف می کند و او هم شاید برای اینکه دوستش ناراحت نشود و خود را همرنگ او کند یک نخ سیگار برداشت وبه دور از انظار عمومی به طرف حیات پشتی کتابخانه روانه شدند و این موضوع فکر مرا به خود مشغول کرد که چگونه برخی افراد قداست بعضی از مکانها را زیر سئوال می برند و عده ای به چه راحتی گول دوستان خود را می خورند و این که من نیز به عنوان یک مادر چه وظیفه ی سنگینی در قبال تربیت فرزندم برعهده دارم
داستانی از لقمان حکيم
روزی ارباب لقمان به او گفت : گوسفندی کشته و بهترین اعضای او را برای من بیاور لقمان گوسفندی کشته و قلب و زبان گوسفند بر او آورد. بار دیگر او را دستور به کشتن گوسفندی داده و بدترین اعضا گوسفند را از او طلب نمود. لقمان بار دیگر قلب و زبانش را آورد اربابش با تعجب از راز مطلب سؤال نمود؟ جواب داد به اینکه این دو عضو بهترین عضو هستند اگر پاک باشند و بدترین عضو هستند اگر پاک نباشد.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - خیرزاده اردکانتفاوت ها
فرق قرآن و انجیل از نگاه ویل دورانت
ویل دورانت می گوید: این آیه ی قرآن که می فرماید (هر کی به شما تجاوز کرد شما نیز به همانگونه که بر شما تجاوز کرده است بر او تجاوز کنید) و در مقایسه با آیه ی انجیل که ( اگر بر نیم رخ چبت سیلی زدند نیم رخ راستت را پیش آور و اگر عبایت را خواستند ردایت را نیز ببخش) روشن می کند قرآن یک اخلاق"مردانه" را تعلیم می دهد و انجیل اخلاق"زنانه" را.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - خیرزاده اردکان